تبليغاتX
میان عاشق معشوق فرق بسیار است
 
میان عاشق معشوق فرق بسیار است

میان عاشق معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

 


[ سايتهاي دیگر ]

 

یک زندگی

 


اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

 bahar

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه. درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید. اگر این داستان رو برای فرد دیگه ای نقل نکنیدهیچ انفاق نمی افته, اما یادتون باشه که اگه این کار رو بکنید شاید یک زندگی رو نجات بدید ...

 

bahar

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط بهار |  


ساله نو بهاری دیگر


عيد اومده بهاره
دوباره رسيدن فصل بهار دوباره نو شدن قول قرار
دوباره محبت آشتي کنون خوش باشيم تو اين دوروز روزگار
 دوباره فصله شکفتن دله دوباره فصل  کنار گذاشتن گله
نکنه يه وقتي يادمون بره که ديگه بر نميگرده اين بهار
عيد اومده بهاره
شادي و به خونمون مياره
عيد اومده بهار
 هرچي از خدا ميخواي واست هديه بياره
دلاي بيقرار ثانيه هاروميشماره
بيا تا دعا کنيم دلخوشي از راه برسه دلامون و وا کنيم که اين روزا مقدسه
هر کي آرزو داره به آرزوشم برسه لحضه ها را بشماريم که ساله نو از راه برسه
بچينيم سفره هفسين بشينيم کناره هم
ازخدايه مهربون شادي بخوايم براي هم


bahar

© نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:3  توسط بهار |  


                                   برای هم سفر شدن یارو دلش یه یاره تازه تر میخواد

                                          مارو فراموش کرده نگاه تازه تر میخواد  

                                    بس که هوس بازه من دوسش دارم خوب میدونه

                                          بس که دلم دنباله چشماشه خوب میدونه

                                                           اما نمیمونه

                                         چشمایه پر فریبت حرف از رفتن میزنه

                                               دل بی مهرت سازه جدای میزنه

                                                نگاهت به دلم داره اتیش میزنه

                                                         بمون با من

                                       عشق نگیر از دله من با من بمون تا اخرم

                                        تا وقتی چشمایه من  منوتورو ما ببینه

                                                         بمون بامن

 

                                            

bahar

© نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 12:9  توسط بهار |  


يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا


خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم


خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه


مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي


دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم


بيا.«‌‌‌‌آخه مي‌دوني؟ من اينجاخيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره


مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامش نوشت: «من


اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه


لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي


تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين


دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه


لبخندكشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي


تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و


چيزي كه بيشتر خوشحالم مي كنه اينه كه نمي دونه من هنوز هم خيلي


تنهام
bahar

 

تو فقط يه پل ميخواستي كه بري من واست يه آرزو خوب دارم

 آرزو من كم منه بينامنشون اينه كه تو خوش باشي اينه كه تو گل باشي

آرزويه من كم منه بينامنشون اينه كه تو لحظه هات  ديگه هيشكي واسه يه پل نشه

اينه كه ديگه هيشكي واسه تومثل پل خراب نشه

bahar

© نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:32  توسط بهار |  


 وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمامی حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود ما از بچگی باهم بزرگ شدیم و منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و سیاه اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد وجزوه جلسه پیشو خواست.من جزومو بهش دادم .بهم گفت: داداشی متشکرم .

میخوام بهش بگم.... میخوام که بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

تلفن زنگ زد.خودش بود .گریه می کرد.دوست پسرش قلبشو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.منم این کارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن سه بسته چیپس خواست که بخوابه به من نگاه کرد و گفت:متشکرم  داداشی

میخوام بهش بگم...میخوام که بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:قرار به هم خورده اون نمی خواد با من بیاد.من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما بهم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با همدیگه باشیم.درست مثل یه خواهرو برادر.ما با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون کنار در خروجی ایستاده بودم تمام هوش وحواسم به اون لبخند زیبا و چشمای چون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد من اینو می دونستم.به من گفت متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم متشکر داداشی

میخوام بهش بگم...میخوام بدونه...من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم....اما...من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

یه روز گذشت.یه هفته.یه سال ...قبل از اینکه بتونم حرف دلمو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکشو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی نمی کرد و من اینو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی.با گریه  سرشو رو شونه من گذاشت وآروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی.متشکرم

میخوام بهش بگم...میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم....من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟؟

نشستم رو صندلی.صندلی ساقدوش تو کلیسا.اون دختره داره ازدواج می کنه.من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد .با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون این طوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره بیرون رو به من کرد وگفت تو اومدی؟؟؟متشکرم.

میخوام بهش بگم....میخوام بدونه....من نمی خوام فقط داداشی باشم...من عاشقشم...اما....من خیلی خجالتی هستم....علتشو نمی دونم؟؟؟

سالهای زیادی گذشت به تابوتی نگاه می کنم که دختری که منو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده.فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.خاطراتی که در دوران تحصیل نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود.آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت.ومن اینو می دونستم.من میخواستم بهش بگم....میخواستم بدونه....من نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه....من عاشقش هستم....اما....من خجالتی ام....نمیدونم چرا؟؟؟؟همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

                   bahar 

© نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:2  توسط بهار |  


         روزی که فلک از تو بریداست مرا                          

                                     

                                         کس با لب پر خنده مرا ندیده

 

 چندان غمه هجران تو بر دل دارم من دانم آن کس که مرا افریدست

 

جانی که خلاص از شب هجرانه تو کردم

 

در روز وصاله تو به قربانه تو کردم

 

خون بود شرابی که به دورانه تو خوردم

 

غم بود نشاطی که به دوران تو کردم

bahar

© نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:46  توسط بهار |  


تنها وقتی که ترس مایه آرامش میشود

                                                     که شانه های تو برای من تکیه گاه باشد

bahar

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:2  توسط بهار |  


گریه نکن من خودم میرم

دیگه دلم تورونمیخواد دیگه دلم پیشت نمیادهرچی داری ورداربروماله خودت

دیگه دلم دلم تورونمیخواد

شادی کن که دارم میمیرم خیال نکن پیشت اسیرم

میمیرم میمیرم دارم تنها میزارم تورو میرم

گریه نکن اشکی نریزمن که خودم دارم ازاینجا میزارمو میرم

بعده ما با ماهر کی باشی خوشبخت بشی به اون خداچشماتوگریون نبینم

نفرین کنم سرم میاد ببخشمت غصم میاد

نمیدونمچی کارکنم با این دل عاشق شدت

فقط میرم نبینمت بدون دلم تورو نمیخواد

دیگه دلم تورو نمیخواد دیگه چشمام دیدنه تورو نمیخواد

با نگات بهم میگی برگرد برگردم کجا

پیشه اون دستایه سرد بیام به اون روزای پر رنج درد

پر غصه روزای به رنگ زرد از خودت پرسیدی بدون من چه کرد

چه جوری گذشت روزاش بدون همدم

ای تو نمیدونی با من چه کارا کردی دلمو کشتی

حالا میخوای برگردی گریه کردی دیونم کردی

میگی صافی ولی پره گردی حالا دیگه دارم میرم از پیشت

قلبت ماله خودت باشه پیشکشت

نمیخواد دیگه تورو دیگه فراریم از اسمت

بمیرم بهتره میمیره طلسمت

میمیره طلسمت

فراریم ازعشقت

© نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 15:23  توسط بهار |  


تولد عروسی خداحافظی کدومشون؟

 

سلام

نميدونم از كجا شروع كنم راستش انقدر خبرا دارم كه ديگه نگو

نميدونم شايد اين اخرين پستم باشه شايدم..

بحر حال بهار خانوم ديگه داره زحمتو يواش يواش كم ميكنه

همه چي از 18 خرداد شروع ميشه روزي كه 1بار نفس

براي زندگي كردن بهم داد و1 بار هم قراره بهم همراه همدم ببخشه

آره 18 هم روزه تولدمه هم روزه عروسي

آره ميدونم مباركه

بايد از خيلي اتون تشكر كنم دوستاي كه هميشه همراهم بوديدتحملم كرديد پاي حرفام نشستيد ميخوام بدونيد كه هر جا باشيد همواره يادتون دلم زندست هميشه دوستون خواهم داشت و همينجا معذرت ميخوام از تمام كساي كه اذيتشون كردم خلاصه بخوبيه خودتون حلالمون كنيد ديگه بابا

راستش بايد از 3 نفر تشكر مخصوص كنم و بگم خيلي خيلي دوسشون دارم

1:داداش ارش- اوهوم همون كله پوكي كه هميشه نگرانم بود هميشه همراهم بود و بهم اميد ميداد داداشي ميدونم خيلي زحمت بهت دادم

خيلي از دستم كفري شدي اما ميگم خيلي دوست دارم اميد وارم منو هيچوقت فراموش نكني گلم

2:داداش مصطفي- واي كه من از دسته اين گل چي كشيدم پسره شيطون خنده رومحال بود باهاش حرف بزنم از خنده روده بر نشم اميد وارم خدمت سربازيتم زود تموم بشه تو هم به بهاره زندگيت برسي گلم

3:واما تارا خانوم- دختري كه مهربون تر از خواهربرام وشيطون تر از شيطون تارا جون بلاخره اين بهارتم آروم گرفت اميد وارم تو هم روزي مثله من اين احساسو داشته باشي و بعضيها قدرتو بيشتر بدونن تارا جون ميدوني كه چقدر دوست دارم مراقب خودت و اين كله پوكه ما هم باش

ودر اخرم از تمامه اد ليستام ودوستاي خوبه وبلاگ نويسم تشكر ميكنم همتونو به قده دنيا دوست دارم مراقب خودتون باشيد

بهارو هم فراموش نكنيد ديونه ها كه كلتونو ميكنم

© نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 14:46  توسط بهار |  


ندونستم

اي عزيزه رفته از دست اي سفر كرده به داتنگي

بت شيشي من اي اسيره معبد سنگ تويه معبد دله من اومدي ساده نشستي

ازمن سختي قلبم عاقبت تو هم شكستي اگه باز هر دو شكستيم از شكسته هم هر دو شكستيم

كاش از اول ميدونستم درده تو درده منم بود لحظاي كه ميشكستي لحظه شكستنه من بود

روبروم آينه نبودي كمك من شده بودي

نه يه معشوق نه يه همزاد روح اين تن شده بودي

ندونستم واسه من مثله هواي تو شكستني تر ازخواب نازه بچه هاي

ندونستم رفتن تو رفتن روح من از تن معني نبودن تو لحظه لحظه مردنه من

© نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 19:18  توسط بهار |  




 
 

[ انتخابهاي اصلي ]

 RSS 


Disegned By CrazyLover.Blogfa.Com

 

>

 

 

 

 

 

 

 

explorer blog

*
*
*
*
*
*
*